تاریکخانه قلبم
سرخ تر از همیشه است
وقتی تو را ظاهر می کند
این بار
برخلاف تمام سال های سوخته ام
چشم های پرنور
تو را نمی بینند
و تو
آرام آرام
ظاهر می شوی…
حالا بدون ترس
همه تو را زیبا خواهند دید!

تاریکخانه قلبم
سرخ تر از همیشه است
وقتی تو را ظاهر می کند
این بار
برخلاف تمام سال های سوخته ام
چشم های پرنور
تو را نمی بینند
و تو
آرام آرام
ظاهر می شوی…
حالا بدون ترس
همه تو را زیبا خواهند دید!
به پست خانه شهرتان سری بزن
صندوق
پر از بغض های تاکرده بی نشانی است
که همه در انتظار تواند...
اما
هوای این شهر
همیشه بارانی است
نامه های بی نشان را
نامه رسانان
بلند بلند می خوانند!
وقتی آفتاب زمین میخورد
کمی دورتر
من هم زمین میخورم…
اما نه به دوری تو
که هیج کس نمیبیند!
هر روز زمین میخورم
تا شاید کمی بزرگتر شوم…
سلام. اميدوارم اين روزها زود سپری بشه! روزهايی که اصلا نمی تونم بنويسم. اما فکر می کنم بی مناسبت نباشه که برگزيده ای از قصيده زيبای ناموس درد استاد قادر طهماسبی ـ از کتاب عشق بی غروب ـ را تقديم حضورتون بکنم:
آن شب که دفن کرد علی بی صدا تو را
خون گريه کرد چشم خدا در عزا تو را
در گوش چاه گوهر نجوا نمی شکست
ای آشيان درد علی داشت تا تو را
ای مهربان! کنيزک غم تا تو را شناخت
دامن رها نکرد به رسم وفا تو را
دادند در عزای فدک آخر ای دريغ
گلخانه ای به گستره کربلا تو را
پهلو شکسته ای و علی با فرشتگان
با گريه می برند به دار الشفا تو را
دار الشفای درد جهان خانه علی است
زين خانه می برند ندانم کجا تو را!؟
آنزا از ابتدای نگارش تاکنون هيچ گاه به موضوعی به غير از شعر نپرداخته. اما اتفاقات پيش آمده در طول اين مدت مرا ناگزير به نوشتن اين متن نمود. آذربايجان بی شک يکی از پرافتخارترين و حساس ترين مناطق اين مرز و بوم است که تاريج و فرهنگ پر افتخارش سندی بر تمام ادعاهاست و هيچ کاريکاتور - جک - توهين و هر موضوع مرتبط ديگر نمی تواند ذره ای از افتخارات اين سرزمين بکاهد. اما در این میان افرادی گستاخانه و بی ادبانه ملتی سرافراز را به باد توهین و بی ادبی میسپارند که بی شک شایسته نیست. اما هنر! کاریکاتور به عنوان یک هنر پویا و فراگیر در سراسر جهان زیبایی های فراوانی دارد که بی شک یکی از هنرهای خلاق و پویاست اما چندی است هنر که زبانی جز بیان زیبایی و طروات ندارد به ابزاری جهت سرکوب و بازیهای سیاسی شده است. همان طور که در شعر عده ای همین مرز را شکسته و از شعر به عنوان ابزاری جهت مقاصد سیاسی و … استفاده میکنند در عرصه کاریکاتور نیز این افراد سره را از ناسره نمیشناسند. (در این میان حرفهای پوپک صابری دختر گل آقای بزرگ خواندی است!) روزنامه ایران به عنوان یکی از روزنامههای تیراژ کشور که نام سرزمین مهربانی و نیکی را با خود به یدک میکشید نبایستی بازیچه و آلت دست چنین مقاصدی قرار میگرفت…
اما در این میان افرادی که عدهای از جنبه احساسی و عدهای که با منظور دست به خرابکاری و اغتشاش زدند نیز به این حرکت زشت دامن زدند. حرکتی که اگر در مسیر درستی حرکت میکرد نه تنها باعث تنبیه عوامل این ماجرا میشد بلکه زمینه و فرصت مناسبی برای ترویج و نشان دادن ادبیات و فرهنگ اصیل آذری میشد. ای کاش به جای این همه هیاهو با برگزاری نشستها، جلسات ادبی، نمایشگاه و اقدامات فرهنگی سعی در شناساندن فرهنگ غنی آذربایجان به سایرین میکردیم و به جای ستیزه جویی از این فرصت برای تشویق به مطالعه در مورد آذربایجان میکردیم بی شک با این اقدامات بیشتر غنا و عظمت خود را به رخ عدهای بیهویت که کاری جز تمسخر دیگران ندارند میکشاندیم. اما افسوس… در این میان تذکر نکتهای خدمت دوستانی که این اقدامات را وحشیانه میخوانند و حرفهای آنچنانی میزنند خالی از لطف نیست که دوستان در کشور ما فرهنگ غالب برای اعتراض شکستن و آتش زدن است. (بد نیست نگاهی به اغتشاشات چند ساله پیش تهران بیاندازیم) و این گونه حرکات بومی منطقه نیست!! هر چند هیچ توجیهی برای این گونه اقدامات وجود ندارد.
در پایان شعر زیبای استاد شهریار را که در زمینه قوم ستیزی در ایران است را تقدیم میکنم.
الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
با صدای گام های تو
بوی گِل می گيرد
ردپای کهنه من
دلم برای صاعقه ات تنگ می شود...
اما تمام کوچه و اين شهر
نمی شناسند
صدای آمدنت را
از کدام جاده آسمان می روی
که فقط
خورشيد می داند
و هر بار که می روی
سقف اين شهر را
با طاق آذين می کند!
وقتی مهر ماه سال قبل خبر درگذشت نجمه زارع را در وبلاگ خانم کیان پور خوندم، نجمه زارع رو اصلا نمی شناختم و همون موقع در موردش و علت مرگش از خانم کیان پور سئوال کردم. از اون موقع شعرهای این شاعر را هر از چند گاهی در وبلاگ های مختلف می خوندم. تا اینکه در نمایشگاه کتاب تهران اولین و تنها کتاب چاپ شده از این شاعر با نام عشق قابل است را دیدم. نمی دونم چرا ما قدر آدم ها رو بعد از مرگشون می فهمیم. اما به هر حال به این بهانه این غزل زیبا که پشت جلد کتاب چاپ شده بود را در این صفحه قرار می دم.
خبر به دورترین نقطه جهان برسد:
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
...
خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم که مباد!
به او ـ که عاشق او بوده ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.
روحش شاد...
سری به آسمان شب می زنم
شايد...
عبور کرده باشی
تا از انعکاس نبودنت
آرزو به دل به خواب نروم!
نه از مهر و نه از کين می نويسم
نه از کفر و نه از دين می نويسم
دلم خون است می دانی برادر
دلم خون است از اين می نويسم!
قيصر امين پور
با سلام به همه دوستان و تبريک سال نو
زيبا می نوازی
با سنگ های زير پايت
سمفونی حضور را
و من
غرق می شوم
در سرود گام هايت
خاک خورده ترين نتهای زمين
تو را
به تنگنای خلوت خويش می خوانند
اما تو
با اشاره ای
سکوت را سنگسار می کنی!
اين بار برای تو
بوسه ای می فرستم
تا شايد
مثل هديه های قبلی ام
نگرفته پس بدهی
اما تو
اين بار هم
بر خلاف هميشه ای...!!!
تسبیح ذکر تو افتاد روی برف
حسی شبیه فکر تو افتاد روی برف
امن یجیب قلب تو امشب شنیدنی است
حالا که دانههای مهر تو افتاد روی برف
با ذوب چشم های تو مضطر این دعاست
وقتی نگاه بکر تو افتاد روی برف
بر چادر سفید نمازت به سجده رفت
در خاطرش تمام شعر تو افتاد روی برف
چرخید و غلط زد به چشمش دو قطره اشک
تسبیح ذکر تو افتاد روی برف…
(توضیح: دو تا از قافیهها غلط است!)
درست مثل روزهای کودکیم
چشمهایم را امشب
کنار پنجره به روز میبندم
تا شاید
ریش سفید بچگیهایم
تو را به من
هدیه کند
اما تو
مثل ستارهای رد شدی
و من
آرزو کردم
تا سال بعد زنده بمانم
بیدار که شدم
پنجره باز بود
و روی تختم
پر از هدیه!
تمام لذت اين شکار به آن است
که تو
بيدارتر از من باشی!
فرقی به حال پردههای این شهر نمیکند
کدام فیلم دیده شود
اما
میان ازدحام خالی صندلیهایش
جای من و تو
دیدنیتر است
سکانس آخر این فیلم
با تو تمام میشود
دیالوگت را زودتر بگو
پرده منتظر است!
تمام دنیا
درون قلب تو
حلقه به حلقه پیوند میخورند
و من
میان تمامی آنها
قاره به قاره
خودم را دنبال میکنم
مگر میشود؟!
دایرهای بهرنگ قاره من
هنوز ثبت نشده
شاید… نمیدانم!
یکی مرا پیدا کند!!
میخواهم
در مسابقات قلب تو
من هم شرکت کنم.
شايد اين بن بست
روزی کوچه شود
اما در انتهايش
ديگر خبری از تو نيست!
اتفاقی تازه ای نيست
يکان قلب من
هميشه تنهاست!
و تا رسيدن به نهُ
هر روز
رقم به رقم
می پرد
تا اينکه شايد زاده شود
و اتفاق هميشگی شعرهای تو باشد
چقدر عجيب است
که تو هم
با آذر آمدی
درست نُه روز بعد من!!!
پاهای من چندان بلند نیست
گلیم این خانه
کوتاهتر از همیشه است!
همیشه در کلاس
جای تو
کنار دست من بود
و چشمهای من
از روی تو
تمام این کلاس را
خط به خط مینوشت
چقدر این امتحان
سختتر از همیشه است
وقتی که
چشمهای او
از روی تو مرا مینویسد!
میترسم این درس را
از روی چشمهای او قبول شوم.
باران که ببارد
راستگو میشوی
چون تمام ناودانهای این شهر
بلند بلند
از تو میگویند
و آنقدر سپید متولد شدی
که پشت سرت
قدم
به
قدم
تمام شعرهای مرا
با بوران سکوت
پر میکنی
و من
میان تمام سطرهای خالیام
ردپای
سطری با صدای تو را
دنبال میکنم
اما سطرهای من
برفگیرتر از همیشهاند
شاید…
زمستان و این برف
تمام ناشدنی است!
هنوز پنجره حکم می کند
تو می بینی
و من
دیده می شوم!
همه میدانند که تو
حتی شعر هم نمیخوانی
و من
دانسته و ندانسته
فقط برای تو مینویسم
درست مثل تو
که زیباترین شعرهای مرا
به تصویر میکشی
کاش اینها همه میدانستند
تو
بی آنکه بدانی
شاعری!
چقدر گداست
گور من!
به سررسيد وام های تو
مرا هميشه می خواهد
و قرض تو
هر روز سنگين و سنگين تر
بی گناه قلب ساده من
ضامن تمام گل هايی
که از باغچه زمين اش
دانه دانه چيده ای
کاش می دانست
همه را
برای ورشکستگی اش می خواهی
تا يکجا پرپرش کنی!
نردبان عشق تو
آن قدرها هم بلند نيست
ولی من از ارتفاع ميترسم!
به صليب ميكشم
تمام صورتم را
و با بلندترين طناب پشت بام نگاهت
ميپرم
به هواي شهر چشمانت
شايد كودكانهترين بازيات
همين باشد
كه با چشمكي
همه را بر صليب برقصاني!
ميان رَفتن و رُفتن
هنوز يك صدا فاصله است
و تو…
نميشناسي
مرز ميان فاصلهها را
آنچنان رَفتي
كه تمام ديروزمان را رُفتي!
هميشه ميترسم
گم شوم
و هيچ وقت نرسم
به
پلكان
قرارمان
كه هر روز از آن ميگذريم
گوش كن
نفسهاي من
صداي كفشهاي تو را تكرار ميكند
مثل عقربهي بزرگ پايين ميآيي
حالا كه ثانيهها
آمدنت را پلك ميزنند.
پلكهايت هميشه از اشك پرند
وقتي كه بر كتاب باز روبرويت
دلتا مينويسي و
به منفيترين جوابها فكر ميكني!!
و من
غبطه ميخورم
به بيستي كه هنوز مشروطم كرده!
چقدر زود گريه ميكني
وقتي كه ميتواني
به من سخت بخندي…
انبوه سبزم را
به زمين ميدهم و
يك برگ زرد هديه ميگيرم!
در حياط كوچكمان
همه دفناند
حتي كلاغها
كه شعر ميخوانند!!
كسي نيامده…
شايد همه
امتحان دارند
درست مثل پارسال
فقط خودم ميرقصم و برگهاي زير پايم
دست برايم ميزنند
مثل يك جشن واقعي…
كاش همه ميآمدند
حتي تو…
بينهايتِ ريل
ديدني است…
وقتي كه گول ميخوري
در انتهاي نگاهت!
باور نميكنم
هيچ وقت
بههم رسيدن چشمهايت را.
تقديم به:
دوستان خوبم در انجمن ادبي رشت
(باز باران)
سلام؛
بر خود ميبالم كه به ياري دوستان خوبم در انجمن ادبي رشت پنجرهاي تازهتر و زيباتر در مسير شعر بر روي من گشوده شد. گرچه براي پيمودن در اين راه ميبايست مرد راه بود، اما بهعنوان يكي از مسافران آغازين راه با استعانت از خداوند متعال و با ياد و خاطره دوستان خوبم در انجمن رشت، كه بهترين راهنماي من بودند، گام در راه ميگذارم. شما نيز مهربانانه ياريگر گامهاي نوپاي من باشيد.