Anza

 

تاریکخانه قلبم

سرخ تر از همیشه است

وقتی تو را ظاهر می کند

این بار

برخلاف تمام سال های سوخته ام

چشم های پرنور

تو را نمی بینند

و تو

آرام آرام

ظاهر می شوی

حالا بدون ترس

همه تو را زیبا خواهند دید!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٧/٢٦


نامه های بی نشان...

به پست خانه شهرتان سری بزن 

صندوق 

پر از بغض های تاکرده بی نشانی است 

که همه در انتظار تواند...

اما 

هوای این شهر 

همیشه بارانی است 

نامه های بی نشان را 

نامه رسانان 

بلند بلند می خوانند!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢٦


کوتاه بعد از مدت ها!!!

وقتی آفتاب زمین می­خورد

کمی دورتر

من هم زمین می­خورم

اما نه به دوری تو

که هیج کس نمی­بیند!

هر روز زمین می­خورم

تا شاید کمی بزرگ­تر شوم


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٥/٤


ناموس درد

سلام. اميدوارم اين روزها زود سپری بشه! روزهايی که اصلا نمی تونم بنويسم. اما فکر می کنم بی مناسبت نباشه که برگزيده ای از قصيده زيبای ناموس درد استاد قادر طهماسبی ـ از کتاب عشق بی غروب ـ را تقديم حضورتون بکنم:

آن شب که دفن کرد علی بی صدا تو را

خون گريه کرد چشم خدا در عزا تو را

در گوش چاه گوهر نجوا نمی شکست

ای آشيان درد علی داشت تا تو را

ای مهربان! کنيزک غم تا تو را شناخت

دامن رها نکرد به رسم وفا تو را

دادند در عزای فدک آخر ای دريغ

گلخانه ای به گستره کربلا تو را

پهلو شکسته ای و علی با فرشتگان

با گريه می برند به دار الشفا تو را

دار الشفای درد جهان خانه علی است

زين خانه می برند ندانم کجا تو را!؟


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٧


...! کاريکاتور

آنزا از ابتدای نگارش تاکنون هيچ گاه به موضوعی به غير از شعر نپرداخته. اما اتفاقات پيش آمده در طول اين مدت مرا ناگزير به نوشتن اين متن نمود. آذربايجان بی شک يکی از پرافتخارترين و حساس ترين مناطق اين مرز و بوم است که تاريج و فرهنگ پر افتخارش سندی بر تمام ادعاهاست و هيچ کاريکاتور - جک - توهين و هر موضوع مرتبط ديگر نمی تواند ذره ای از افتخارات اين سرزمين بکاهد. اما در این میان افرادی گستاخانه  و بی ادبانه ملتی سرافراز را به باد توهین و بی ادبی می­سپارند که بی شک شایسته نیست. اما هنر! کاریکاتور به عنوان یک هنر پویا و فراگیر در سراسر جهان زیبایی های فراوانی دارد که بی شک یکی از هنرهای خلاق و پویاست اما چندی است هنر که زبانی جز بیان زیبایی و طروات ندارد به ابزاری جهت سرکوب و بازیهای سیاسی شده است. همان طور که در شعر عده ای همین مرز را شکسته و از شعر به عنوان ابزاری جهت مقاصد سیاسی و … استفاده می­کنند در عرصه کاریکاتور نیز این افراد سره را از ناسره نمی­شناسند. (در این میان حرف­های پوپک صابری دختر گل آقای بزرگ خواندی است!) روزنامه ایران به عنوان یکی از روزنامه­های تیراژ کشور که نام سرزمین مهربانی و نیکی را با خود به یدک می­کشید نبایستی بازیچه و آلت دست چنین مقاصدی قرار می­گرفت…

اما در این میان افرادی که عده­ای از جنبه احساسی و عده­ای که با منظور دست به خرابکاری و اغتشاش زدند نیز به این حرکت زشت دامن زدند. حرکتی که اگر در مسیر درستی حرکت می­کرد نه تنها باعث تنبیه عوامل این ماجرا می­شد بلکه زمینه و فرصت مناسبی برای ترویج و نشان دادن ادبیات و فرهنگ اصیل آذری می­شد. ای کاش به جای این همه هیاهو با برگزاری نشست­ها، جلسات ادبی، نمایشگاه و اقدامات فرهنگی سعی در شناساندن فرهنگ غنی آذربایجان به سایرین می­کردیم و به جای ستیزه جویی از این فرصت برای تشویق به مطالعه در مورد آذربایجان می­کردیم بی شک با این اقدامات بیشتر غنا و عظمت خود را به رخ عده­ای بی­هویت که کاری جز تمسخر دیگران ندارند می­کشاندیم. اما افسوس… در این میان تذکر نکته­ای خدمت دوستانی که این اقدامات را وحشیانه می­خوانند و حرف­های آنچنانی می­زنند خالی از لطف نیست که دوستان در کشور ما فرهنگ غالب برای اعتراض شکستن و آتش زدن است. (بد نیست نگاهی به اغتشاشات چند ساله پیش تهران بیاندازیم) و این گونه حرکات بومی منطقه نیست!! هر چند هیچ توجیهی برای این گونه اقدامات وجود ندارد.

در پایان شعر زیبای استاد شهریار را که در زمینه قوم ستیزی در ایران است را تقدیم می­کنم.

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/٧


دلم برای صاعقه ات تنگ می شود...

با صدای گام های تو

بوی گِل می گيرد

ردپای کهنه من

دلم برای صاعقه ات تنگ می شود...

اما تمام کوچه و اين شهر

نمی شناسند

                     صدای آمدنت را

از کدام جاده آسمان می روی

که فقط

      خورشيد می داند

و هر بار که می روی

                   سقف اين شهر را

با طاق آذين می کند!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٢/٢۳


به ياد نجمه زارع...

وقتی مهر ماه سال قبل خبر درگذشت نجمه زارع را در وبلاگ خانم کیان پور خوندم، نجمه زارع رو اصلا نمی شناختم و همون موقع در موردش و علت مرگش از خانم کیان پور سئوال کردم. از اون موقع شعرهای این شاعر را هر از چند گاهی در وبلاگ های مختلف می خوندم. تا اینکه در نمایشگاه کتاب تهران اولین و تنها کتاب چاپ شده از این شاعر با نام عشق قابل است را دیدم. نمی دونم چرا ما قدر آدم ها رو بعد از مرگشون می فهمیم. اما به هر حال به این بهانه این غزل زیبا  که پشت جلد کتاب چاپ شده بود را در این صفحه قرار می دم.

خبر به دورترین نقطه جهان برسد:
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
...
خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم که مباد!
به او ـ که عاشق او بوده ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.

روحش شاد...


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٢/۱٧


يه شعر کوتاه بعد از مدت ها

سری به آسمان شب می زنم

شايد...

عبور کرده باشی

تا از انعکاس نبودنت

آرزو به دل به خواب نروم!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٢/٦


 

نه از مهر و نه از کين می نويسم

نه از کفر و نه از دين می نويسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از اين می نويسم!

                                                     قيصر امين پور

با سلام به همه دوستان و تبريک سال نو

زيبا می نوازی

با سنگ های زير پايت

سمفونی حضور را

و من

غرق می شوم

در سرود گام هايت

خاک خورده ترين نتهای زمين

تو را

به تنگنای خلوت خويش می خوانند

اما تو

با اشاره ای

سکوت را سنگسار می کنی!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/٤


 

اين بار برای تو

بوسه ای می فرستم

تا شايد

مثل هديه های قبلی ام

نگرفته پس بدهی

اما تو

اين بار هم

بر خلاف هميشه ای...!!!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۳


و يک غزل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تسبیح ذکر تو افتاد روی برف

حسی شبیه فکر تو افتاد روی برف

امن یجیب قلب تو امشب شنیدنی است

حالا که دانه­های مهر تو افتاد روی برف

با ذوب چشم های تو مضطر این دعاست

وقتی نگاه بکر تو افتاد روی برف

بر چادر سفید نمازت به سجده رفت

در خاطرش تمام شعر تو افتاد روی برف

چرخید و غلط زد به چشمش دو قطره اشک

تسبیح ذکر تو افتاد روی برف

 

 (توضیح: دو تا از قافیه­ها غلط است!)

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱٠/٢٢


 

درست مثل روزهای کودکیم

چشم­هایم را امشب

کنار پنجره به روز می­بندم

تا شاید

ریش سفید بچگی­هایم

تو را به من

هدیه کند

اما تو

مثل ستاره­ای رد شدی

و من

آرزو کردم

تا سال بعد زنده بمانم

بیدار که شدم

پنجره باز بود

و روی تختم

پر از هدیه!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱٠/۱٠


 

تمام لذت اين شکار به آن است

که تو

بيدارتر از من باشی!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۳٠


 

فرقی به حال پرده­های این شهر نمی­کند

کدام فیلم دیده شود

اما

میان ازدحام خالی صندلی­هایش

جای من و تو

دیدنی­تر است

سکانس آخر این فیلم

با تو تمام می­شود

دیالوگت را زودتر بگو

پرده منتظر است!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۳٠


 

آسوده­تر پلک بزن

                    من این پشت بیدارم

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٦


 

تمام دنیا

درون قلب تو

حلقه به حلقه پیوند می­خورند

و من

میان تمامی آن­ها

قاره به قاره

خودم را دنبال می­کنم

مگر می­شود؟!

دایره­ای به­رنگ قاره من

هنوز ثبت نشده

شاید نمی­دانم!

یکی مرا پیدا کند!!

می­خواهم

در مسابقات قلب تو

من هم شرکت کنم.

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٦


 

شايد اين بن بست

         روزی کوچه شود

اما در انتهايش

                      ديگر خبری از تو نيست!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/٩


 

اتفاقی تازه ای نيست

يکان قلب من

هميشه تنهاست!

و تا رسيدن به نهُ

هر روز

رقم به رقم

می پرد

تا اينکه شايد زاده شود

و اتفاق هميشگی شعرهای تو باشد

چقدر عجيب است

که تو هم

با آذر آمدی

درست نُه روز بعد من!!!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢٧


 

پاهای من چندان بلند نیست

گلیم این خانه

کوتاه­تر از همیشه است!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۸/۱٧


 

همیشه در کلاس

 جای تو

کنار دست من بود

و چشم­های من

از روی تو

تمام این کلاس را

خط به خط می­نوشت

چقدر این امتحان

سخت­تر از همیشه است

وقتی که

چشم­های او

از روی تو مرا می­نویسد!

می­ترسم این درس را

از روی چشم­های او قبول شوم.

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/۱٢


 

باران که ببارد

راستگو می­شوی

چون تمام ناودان­های این شهر

بلند بلند

از تو می­گویند

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٧


 

و آن­­قدر سپید متولد شدی

که پشت سرت

قدم

     به

قدم

تمام شعرهای مرا

با بوران سکوت

پر می­کنی

و من   

 میان تمام سطرهای خالی­ام

                                             ردپای

                                                           سطری با صدای تو را

دنبال می­کنم

      اما سطرهای من

                                           برف­گیرتر از همیشه­اند

شاید

زمستان و این برف

                                             تمام ناشدنی­ است!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۳٠


 

میان بازی ما

هنوز پنجره حکم می کند

تو می بینی

و من

دیده می شوم!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/٢۳


 

همه می­دانند که تو

حتی شعر هم نمی­خوانی

و من

دانسته و ندانسته

فقط برای تو می­نویسم

درست مثل تو

که زیباترین شعرهای مرا

به تصویر می­کشی

کاش این­ها همه می­دانستند

تو

بی آن­که بدانی

                          شاعری!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/٢٠


 

به اميد ما شدن است

که من فاعل شعرهای تو می شود


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢٥


 

چقدر گداست

گور من!

به سررسيد وام های تو

مرا هميشه می خواهد

و قرض تو

هر روز سنگين و سنگين تر

بی گناه قلب ساده من

ضامن تمام گل هايی

که از باغچه زمين اش

دانه دانه چيده ای

کاش می دانست

همه را

برای ورشکستگی اش می خواهی

تا يکجا پرپرش کنی!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢۳


 

نردبان عشق تو

آن قدرها هم بلند نيست

ولی من از ارتفاع ميترسم!


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٦/۱٩


 

به صليب مي­كشم

تمام صورتم را

و با بلندترين طناب پشت بام نگاهت

مي­پرم

به هواي شهر چشمانت

شايد كودكانه­ترين بازي­ات

همين باشد

كه با چشمكي

همه را بر صليب برقصاني!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٤/٢٥


 

ميان رَفتن و رُفتن

هنوز يك صدا فاصله است

و تو

نمي­شناسي

مرز ميان فاصله­ها را

آن­چنان رَفتي

كه تمام ديروزمان را رُفتي!

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٧


 

هميشه مي­ترسم

گم شوم

و هيچ وقت نرسم

به

پلكان

قرارمان

كه هر روز از آن مي­گذريم

گوش كن

نفس­هاي من

صداي كفش­هاي تو را تكرار مي­كند

مثل عقربه­ي بزرگ پايين مي­آيي

حالا كه ثانيه­ها

آمدنت را پلك مي­زنند.

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢۱


 

پلك­هايت هميشه از اشك پرند

وقتي كه بر كتاب باز روبرويت

دلتا مي­نويسي و

به منفي­ترين جواب­ها فكر مي­كني!!

و من

غبطه مي­خورم

به بيستي كه هنوز مشروطم كرده!

چقدر زود گريه مي­كني

وقتي كه مي­تواني

به من سخت بخندي…

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٠


 

انبوه سبزم را

به زمين مي­دهم و

يك برگ زرد هديه مي­گيرم!

در حياط كوچكمان

همه دفن­اند

حتي كلاغ­ها

كه شعر مي­خوانند!!

كسي نيامده…

شايد همه

                امتحان دارند

درست مثل پارسال

فقط خودم مي­رقصم و برگ­هاي زير پايم

دست برايم مي­زنند

مثل يك جشن واقعي…

كاش همه مي­آمدند

حتي تو…

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٠


 

بي­نهايتِ ريل

                        ديدني است…

وقتي كه گول مي­خوري

                                در انتهاي نگاهت!

باور نمي­كنم

                هيچ وقت

                                به­هم رسيدن چشم­هايت را.

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٠


 

تقديم به:

دوستان خوبم در انجمن ادبي رشت

(باز باران)

سلام؛

بر خود مي­بالم كه به ياري دوستان خوبم در انجمن ادبي رشت پنجره­اي تازه­تر و زيباتر در مسير شعر بر روي من گشوده شد. گرچه براي پيمودن در اين راه مي­بايست مرد راه بود، اما به­عنوان يكي از مسافران آغازين راه با استعانت از خداوند متعال و با ياد و خاطره دوستان خوبم در انجمن رشت، كه بهترين راهنماي من بودند، گام در راه مي­گذارم. شما نيز مهربانانه ياري­گر گام­هاي نوپاي من باشيد.

 

 


نوشته ی رضا آقایاری در ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٠


yahoo